![]()
قصه
ننه خورشيد
يه پسر داشت
کاکلش رنگ طلا بود
چشماش از پولک آبی
حنجرش پر از صدا بود
ننه شب يه دخترک داشت
پوستش از حريرمهتاب
تو چشاش صد تا ستاره
گيساش از ابريشم ناب
دنبال دختر شب بود
پسر عاشق خورشید
اما تو گردش تقدیر
اونو یک لحظه نمی دید
گاهی میزد زیر آواز
وقتی که تنها می موندش
رو به تاریکیه جاده
با چشای باز می خوندش
هر جای قصه که باشی
دلم از تو دور نمیشه
تنها جای امن دیدار
وعده گاه گرگ و میشه
دختر شب قصه هاشو
تو دل خودش می خوندش
تا سپیده گوش به زنگه
صدای پسر می موندش
ننه شب میگه صدای
دخترش یه جرم زشته
همیشه قصه نورو
دستای سایه نوشته
اما عمر قفل و زنجیر
از قدیما بی دومه
وقتی دخترک می خونه
کار تاریکی تمومه
دختر ساکت قصه
حرفاشو یه روز می خونه
صداشو به گوش خورشید
می رسونه ... می رسونه
می خونه مرد طلایی
دلم از تو دور نمیشه
همه ی عمر من و تو
بعد از این تو گرگ و میشه
گلابتون